تبليغات
  خوشکله وبلاگم
» خوشکله وبلاگم

» خشکله دیگه
موضوعات مطالب
بدون موضوع
نويسندگان وبلاگ
آرشیو
برچسب
»
نظرسنجی
[-Poll_Question-]
[-Poll_Answers-]
[-Poll_Button-]
[-Poll_Result_Button-]
آمار سایت
بازديدهاي امروز: 1
بازديدهاي ديروز: 2
بازدید این ماه: 3
بازدید های امسال: 188
کاربران مهمان آنلاین: 1
کاربران عضو آنلاین: 0
مجموع کاربران آنلاین: 1
كل بازديدها: 625
كل مطالب: 3
تاریخ امروز: شنبه 08 بهمن 1390
درباره وبلاگ

در این قسمت هیچ رکوردی وجود ندارد
جستجو

خبرنامه


معرفی سایت به دوستان
ایمیل شما:
ایمیل دوست:

اخبار
صفحات اضافه
لينك دوستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " خوشکله وبلاگم " قرار دهید و لینک خود را در بخش ارسال لينك قرار دهید تا چنانچه ما را لینک کرده اید به طور خودکار لینک در سایت ما قرار می گیرد .
ورود اعضاء
[-Login-]
نام کاربری:
رمز عبور:
»

دیوونه

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.    یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....


برچسب ها,

منبع:
نوشته شده توسط مانی در سه شنبه 08 تير 1389 ساعت 23:03|+| نظرات(0)
بازدید از پست:0 امتیاز به پست: نتیجه: 199 امتیاز توسط:64 نفر
»

پسر عاشق!

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه میکرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او همدوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد ازپیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر ازپسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرشبود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانعکننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و تهکه خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسرگفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دخترپسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایقدوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سستشد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر رابرای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در ایندنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدوناینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که ازپهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بوداو نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماندولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است!


برچسب ها,

منبع:
نوشته شده توسط مانی در سه شنبه 08 تير 1389 ساعت 23:00|+| نظرات(0)
بازدید از پست:0 امتیاز به پست: نتیجه: 187 امتیاز توسط:65 نفر
»

دارم میرم سفر احتمال داره چند ماهی وبلاگم آپ نشه ببخشید دیگه


برچسب ها,

منبع:
نوشته شده توسط مانی در سه شنبه 08 تير 1389 ساعت 22:54|+| نظرات(1)
بازدید از پست:0 امتیاز به پست: نتیجه: 196 امتیاز توسط:69 نفر
» عناوين آخرين مطالب ارسالي
»»
»»
»»

1